من، او، ...

روزهای زندگی همسر یک طلبه

من، او، ...

روزهای زندگی همسر یک طلبه

من، او؛ داستان زندگی ماست!
ماییکه 10 سال است، تلخ و شیرین، در بود و نبود هر چیز غیر از ارزشها، در کنار هم هستیم و ان شالله در کنار هم می مانیم تا ظهور، تا شهادت، تا ...
اینجا از مسیر تکاملمان می نویسم. از پیاده کردن اندکی از سبک زندگی اسلامی

من، او، طبیب دوار

شنبه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۱۱ ب.ظ

همسر طلبه که باشی، یعنی همسر یک سرباز پابه رکابی! باید حواست باشد که هرچه سربازتر باشد، کمتر کنار توست!
و تو با بچه های قد و نیم قد، وسط این بلبشوبازار زندگی، تنهایی!
تازه باید حواست باشد که او هم آدم است! گاهی خسته است، گاهی کم می آورد گاهی دلش دوفنجان تنهایی تلخ میخواهد!
و تو باید باشی و نباشی
وظیفه مادرانه ات هم بیشتر است. باید راه و مرام پدر را بدرستی برای بچه ها بگویی! باید معنای طبیبٌ دوّار را برای امانتهای امام زمان روشن کنی.
تازه بعد از همه اینها باید مثل هر زنی که شوهرش نیست، دلتنگیهایت را پشت سینک ظرفشویی یا موقع پوست کندن پیاز، سر بدهی روی گونه هایت و بعد یک  مشت آب بپاشی به صورتت تا رد پای اشکها-این مهمانهای ناخوانده ی خوش قدم،که راه نفست را باز کرده اند- روی صورتت نماند.
بعد لبخند بزنی، غذای مورد علاقه بچه هارا درست کنی، سرشان را گرم کنی تا کمتر بهانه ی بابا بگیرند.
این وسط با مؤونه ی مختصر طلبگی هم خانمانه کنار بیایی و فحش ها راهم نوش جان کنی! تازه هم کمبود های اقتصادی را برای بچه ها توجیه کنی هم دلیل فحش شنیدن هارا.
همسر طلبه که باشی، خودت هم باید تمام قد، یک سرباز پابه رکاب باشی

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۱۸
بانو ایرانی

نظرات  (۱)

ای کاش همه مادرها همین قدر دقت داشتند تا بچه ها ناراحتی شان را نبینند. من از بس مامانم رو عزا گرفته دیدم خسته شدم. تازه از همون بچگی ما باید از ایشون دلجویی می کردیم بابت همه چیز تازه اخم و تخم هم همیشه قاطی عزا زدگیش هست.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی