من، او، ...

روزهای زندگی همسر یک طلبه

من، او، ...

روزهای زندگی همسر یک طلبه

من، او؛ داستان زندگی ماست!
ماییکه 10 سال است، تلخ و شیرین، در بود و نبود هر چیز غیر از ارزشها، در کنار هم هستیم و ان شالله در کنار هم می مانیم تا ظهور، تا شهادت، تا ...
اینجا از مسیر تکاملمان می نویسم. از پیاده کردن اندکی از سبک زندگی اسلامی

آخرین مطالب

۴ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

من، او، ایثار

چهارشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۴۴ ب.ظ
جوون بود. هم سن و سال خودم. شوهرش مریضه! قبل ازدواج هم مریض بوده و بهش نگفته بودند. روز به روز حال شوهرش بدتر می شه و الان، حتی گاهی اوقات کنترل دفع خودشم نداره.
اما زن، زندگی رو می گردوند، کار می کرد، با نشاط. یه رستوران کوچولو توی یه روستا!
به چهره اش نگاه کردم. بهشتی بهشتی بود. یادم به حدیثی افتاد که می گه کسی که ایثار می کنه، خدا جهنم رو بهش حرام می کنه و بهش می گه هر جای بهشت که دوست داری مستقر شو!
آره! شوهرش حتما دوست داشتنیه! پله ی بهشت این زنه. حق داره شوهرش رو روی سرش بذاره.
منم شعر گفتم.

زن بود و هی شعر می ریخت
در شیشه های مربا
می بافت در شعر هایش
قالی به قالی خودش را

لحن سلام سماور
موسیقی دیگری داشت
طعم غزلهای آن زن
تا شهر هم مشتری داشت

وقت وضو شعر ها را
می خواند با شر شر رود
در دستهایش عدس هم
تسبیح ذکر و دعا بود

گلهای پیراهن او
بیرنگ و رو ماند و پژمرد
چین و چروک نگاهش
اصلا به سنش نمی خورد

زن با سر انگشت تدبیر
احساس خود را رفو کرد
پیراهن زندگی را
با مهربانی اتو کرد

خسته ولی با نشاط است
نه مثل حال منو تو
زن بود او هم عزیزم
هم سن و سال من و تو

پ ن: اینکه آدمهایی ظلم کردند به این زن و باعث شدند همه جوانیش به مریض داری بگذره، سر جای خودشه! اما اینکه این زن از همین مسیر، باید به بهشت برسه، امتحان این زنه!
خدا به همه مون کمک کنه از پس امتحان هاش، درست بربیاییم.
۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۷ ، ۱۷:۴۴
بانو ایرانی

من، او، زایمان

جمعه, ۲۲ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۱۵ ب.ظ
به نظر شما دوران بارداری، چند وقته؟
بعضیا 40 سال باردارن! باورتون می شه؟
کودک کی به دنیا میاد؟ وقتی بخشی از رشدش در محیط رحم انجام شده و باید بقیه رشدش رو در محیط دیگه ای کمی دورتر از مادر و مستقل از حیات مادر، ادامه بده. اگر مادر اجازه نده، و بند جفت رو از بچه جدا نکنه، چه به سر بچه میاد؟ آیا حیاتش ادامه پیدا می کنه؟
زایمان سخته! درد داره! عبور کودک از هر مرحله و رفتنش به مرحله بعد و مستقل تر شدنش، یه زایمانه! درد داره! سخته برای مادر!
یادمه وقتی می خواستم فاطمه رو از شیر بگیرم، گریه می کردم. خودمم درد می کشیدم ولی می دونستم اون اتفاق باید بیفته!
وقتی می خواستم محل خواب فاطمه رو جدا کنم، درد کشیدم!
وقتی محدثه به مدرسه رفت و ساعتهایی ازم دور بود، درد کشیدم!
اینها تازه مرحله هایی هست که متوجه تغییرشون هستیم، خیلی وقتا متوجه نیستیم.
مثلا وقتی بچه می خواد خودش غذاشو بخوره! وقتی می خواد تنهایی بره مدرسه! وقتی باید تنهایی سوار تاکسی بشه و ...
همه اینها برای مادر درد داره! ولی اگر نذاریم این اتفاق ها بیافته، اگر نذاریم بند ناف بریده بشه و از ما مستقل بشه؛ اگر از شدت محبت مادریمون نتونیم تحمل کنیم فرزندمون حیاتش از ما مستقل شه، متوقفش کردیم. حتی شاید بکشیمش!
بعضی وقتا زنده زنده بچه هامونو می کشیم.
راستی! چند وقته بارداریم؟

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۷:۱۵
بانو ایرانی

من، او، خانه ی جدید

دوشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۶:۴۱ ق.ظ

گفت: دارم اثاث کشی می کنم.

خواستم بگم: ان شالله خونه ی خودت!

یهو ترسیدم! نکنه براش آرزوی مرگ کرده باشم!

واقعا مگر ما خونه ی دیگه ای غیر از قبر داریم که خونه ی خودمون باشه؟




پ ن: اگر تو زندگی، به فکر قبر و قیامتمون باشیم، به خدا هم آرامشمون بیشتر می شه، هم حرص و آز و خود خواهیمون کمتر!

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۷ ، ۰۶:۴۱
بانو ایرانی

من، او، کودکش

چهارشنبه, ۶ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۰۰ ق.ظ
توی آینه ی دیواری سرتاسری سرویس بهداشتی، زل زده بود به مادرش که داشت آرایش می کرد
مامان! هر بار مژه هاتو با این فِر می کنی، میترسم دردت بگیره!
- نه! بلدم دیگه! دردم نمی گیره
- این رنگی رژ می زنی امروز؟ اون یکی بیشتر به لباست نمیاد؟
بی حوصله جواب داد، نه!!! همین خوبه
دختری که سنش به 8-9 سال می خورد، همچنان زل زده بود به تصویرِ در حالِ آرایشِ مادرش در آینه!
مادر هم، بی توجه به نگاه جستجوگر کودک - که انگار داشت تک تک مراحل رو در مغزش ذخیره می کرد- به تکمیل آرایشش مشغول بود!
من و محدثه وضو گرفته بودیم و داشتیم جلوی آینه روسری هامونو مرتب می کردیم.
نگاه دختر به تصویر ما افتاد و انگار که برای اولین بار باشه کسی رو ببینه که بدون آرایش، روسری می پوشه، با دقت و تعجب به ما خیره شد؛ حرکت چشماش، روی محدثه متوقف شد و با دقت بهش نگاه کرد. می شد تحسین رو در نگاهش دید!
دلم می خواست بهش بگم: آره عزیزم! خودت همین طوری زیباتری!
آره عزیزم! لازم نیست برای جلب توجه و تحسین دیگران، خودت رو به مشقت بندازی!
آره عزیزم! اینطوری هم میشه زندگی کرد
لبخندی بهش زدم و با هاش از توی آینه خداحافظی کردم.
مادرش هنوز مشغول آرایش کردن بود.


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۷ ، ۰۹:۰۰
بانو ایرانی