من، او، ...

روزهای زندگی همسر یک طلبه

من، او، ...

روزهای زندگی همسر یک طلبه

من، او؛ داستان زندگی ماست!
ماییکه 10 سال است، تلخ و شیرین، در بود و نبود هر چیز غیر از ارزشها، در کنار هم هستیم و ان شالله در کنار هم می مانیم تا ظهور، تا شهادت، تا ...
اینجا از مسیر تکاملمان می نویسم. از پیاده کردن اندکی از سبک زندگی اسلامی

۱۷ مطلب با موضوع «تربیت فرزند» ثبت شده است

من، او، معلمهای زندگی

پنجشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۱۸ ق.ظ

نمی دونم این نگاه مامان از کی و چطوری به وجود اومد اما در من، قطعا و قطعا توسط مامان به وجود اومد. انگار همه چیز می خواست بهش درس بده

به کوه نگاه می کرد، درس عرفان می گرفت. به سوختگی بند انگشتش نگاه می کرد، درس عرفان می گرفت. به حرکت برگها در باد نگاه می کرد، درس عرفان می گرفت و انقدر خوب درس گرفت، که در 35 سالگی به کمال خودش رسید و رسید!

مامان یه خصلت خوب دیگه هم داشت! بال ما مینشست پای فیلم و کارتون! آی که چقدر لذت داشت

حالا تصور کن با اون نگاه عارفانه و ریز بین، از بین کارتونها چقدر درس می گرفت و چقدر درس می داد!

ما بد ساخت ترین فیلمها رو هم با لذت می دیدیم، چون مامان از توش درس می گرفت و برامون تشریحش میکرد!

اینکار باعث شده منم با دخترا همین کار رو کنم! اینطوری اثرات منفی فیلمها خیلی کمرنگ می شن! رابطه عاطفی من و دخترا بیشتر شده و یکی از تفریحات خونه ما، فیلم دیدن با مامانه!

حالا جالبه، جدیدا محدثه خانم، برداشتهاش رو از فیلمها می گه و می بینم چقدر نگاهش عمیق شده و این لذت بخشه

خدایا، کمک کن پیغامهاتو درست بگیرم و اونطوری زندگی کنم که تو دوست داری

پ ن:فیلم آلیس در آنسوی آینه رو ببینید. البته با دید نقادانه. بالاخره فیلم رو مسلمونها که نساختن! ولی نکات خوبی داره

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۰۹:۱۸
بانو ایرانی

من، او، گرداب

جمعه, ۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۷:۲۶ ب.ظ

یه مدتی تصمیم گرفتم از تواناییهام استفاده کنم برای کمک به خانواده و به کارهای اقتصادی رو بیارم. کار و کار و کار، شده بود همه زندگیم. بچه ها، خونه، درس، شعر هم بود اما گوشه موشه های زندگیم بودن و گاهی اونایی که کوچیکتر بودن، گم میشدن و من ، سرخورده از گم کردن عزیزان و خسته از کاری که با من جور نبود، روزها رو می گذروندم.

از بیرون که نگاه می کردی، یک زن موفق میدیدی که همه از اینهمه توانایی اش به وجد میومدن اما درون من، زنی بود که دیگه زن نبود

مرد ضعیف و خسته ای بود در کالبد یک زن! خسته! عصبی و سرسخت!

یکبار کار عوض کردم تا شاید کاری پیدا کنم که با روحم سازگاری بیشتری داشته باشه و شد آنچه نباید.

این کار آخر، با اینکه خیلی چیزها بهم یاد داد، اما خیلی انرژی زیادی ازم گرفت. خیلی زیاد. عملا دیگه نمی تونستم حتی مادری کنم و این از همه بیشتر منو آزار می داد.

هرچی می خواستم بیام بیرون، یه سری عوامل  مانع می شد.

توی یه بزرخ گیر کرده بودم. رفتم جمکران. نماز امام زمان خوندم و از امام عصر خواستم کمکم کنن. اگر قراره بمونم تو کار اقتصادی، خودشون گشایشی کنن و اگر قرار نیست، کاری کنن موانع موندن من، برطرف بشه. 

یه سری چیزها داشت برطرف می شد اما حکایت همچنانن باقی بود

یه روز صبح ، نشسته بودم پای سیستم. دیدم یکی از فیلمهایی که مدتهاست دانلود کردم رو هنوز ندیدم. خب! بچه ها هم خواب بودند و وقت خوبی بود که فیلم رو ببینم. (فیلمی که بار اوله می خوام ببینم، تنها می بینم تا اگر صلاح بود، بذارم همه ببینن!)

فیلم که تموم شد! حالم خیلی خوب بود! انگار جواب من، تو اون فیلم بود! انرژیمو جمع کردم و با نهایت توان، جلوی همه موانع ایستادمو خودمو از کار کشیدم بیرون!

و همه چیز درست شد! انگار از یه گرداب اومده بودم بیرون!

الان من فقط یه مادرم و یه شاعر!

چهارشنبه باز رفتم جمکران! روبروی محراب نشستمو گفتم:

نشستم رو به محرابی که طاق نصرتی دارد

گدایی پیش اصحاب کرامت، برکتی دارد

من آن برگ گل افتاده بر آب روان هستم

که در آغوش تو...

آغوش تو امنیتی دارد!

در آغوش محبت می فشارم کودکانم را

چه شیرین است احساسی که با تو نسبتی دارد


و این شعر منتظر جمکران رفتن بعدی است تا تمام شود!



#دوره_ششم_آفتابگردانها

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۲۶
بانو ایرانی

من، او، درک حضور

شنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۳۵ ب.ظ

استادی گفت یک ساعت در روزتون را قرار بدید و در این ساعات، خودتون رو در محضر امام زمان عج بدونید

مدتها بود سعی میکردم خودمو در محضر امام بدونم.اما استاد تاکید کرد یه ساعت خاص هر روز

حتما شلوغ ترین ساعت روزتون باشه. 

مام که حرف گوش کن! هشدار گوشی رو گذاشتم رو ساعت۲۱

ساعتی که حاجی میان خونه.خدایی با اهمیت ترین نوع رفتاریمون، با شوهرامونه و منم که ...

خدا خودش اصلاحم کنه

روز اول ساعت زنگ زد و مام در محضر مولا

صبوری با دخترا، سخت نبود.تا حاجی اومد. یه رفتاری کردند که من ناراحت شدم.اومدم برخورد کنم، یادم افتاد در محضر امامم.وای چقدر سخت بود

یه مهمان ارزشمند که داریم، همه مراعات میکنن اما درک حضور این مهمان عزیز رو فقط من دارم! خییییلی سخت بود

روز دوم  دخترا آرومتر بودند اما بازم با حاجی مسئله پیش اومد

فکر کنم خدا میخواس من صبورتر بشم. هرچی میخواستم برنامه خودسازیمو برای حاجی توضیح بدم، نمیشد.یعنی طوری همه چیز پیش میرفت که حتی من فرصت نکنم راجع بهش حرف بزنم.

روز سوم کلا سعی کردم موقع حضور حاجی در ساعت درک حضور ، ساکت باشم

روز چهارم بازم سخت تر شد. 

خدایا میخوای چکار کنی؟ میخوای چی بسازی از من؟!؟!

امروز روز پنجم بود

با دخترا بیرون بودم. یهو یه کاری کردن به شدددددددت عصبانی شدم

عصبانیاااااااا

اومدم واکنش نشون بدم، که یکدفعه هشدار گوشی به صدا در اومد: درک حضور امام مهربانم

یهو آروم شدم.

با آرامش، بحران رد شد

امشب پنجمین شبه که درک حضور مولا رو باید در حضور حاجی داشته باشم. 

خدا بخیر کنه.کاش امتحان امروزم فقط برخوردم با دخترا بوده باشه




______________________

بعد نوشت: 

۱. درک حضور، کمک به خیلی چیزها میکنه

افزایش حیا، افزایش عقل، افزایش صبر ،حلم و خیلی چیزای خوب دیگه

۲. کسانیکه اولین مطلبیه که از این وبلاگ خوندن، لطف کنند قبل از قضاوت ، بقیه پستها رو بخونن.

مشی این بانو، رها کردن مشکلات به امان خودشون، نیست. هرچند از کنار مسائلی که قدرتی بی تغییرش نداریم، باید بگذریم

۳. اینکه از حاجی نوشتم، اصلا به معنای بدخلقی یا ایرادی در ایشون نیست.شاید بیماری کم تحملشون کرده، شاید مشکلی داشتند و هزار ان شاید دیگه که میتونه مبنی بر بدخلقی و بدی ایشون نباشه اما خواننده ی عزیز میتونه تصور کنه.چرا ما بدترین دلیل ممکن رو برداشت میکنیم؟


۳۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۵
بانو ایرانی

من، او، ناراحت نباش

دوشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۵۳ ق.ظ

حرصمو دراورده

کاری که صدبار _ نه! همین الان گفتم نکن، انجام داده

تذکری ندادم. حرفی نزدم.ساکت نشستم پای مطالعه. اما میفهمه ناراحتم

میاد  جلوم میگه: مامان! شما از من ناراحت نباشید

نگاهش میکنم.  مگه وقتی انقدر ناز میکنی، میشه ازت ناراحت باشم.

یادم به حرف این روزهای خودم میفته که همش به خدا میگم: خدایا! کمکم کن طوری زندگی کنم که تو راضی باشی. امام زمانم راضی باشه

ولی میدونم ناراحتش میکنم با اعمالم

خدایا! چطور خودمو برات لوس کنم؟ چطور خودمو عزیز کنم برا امامم

خدایا راهشو نشونم بده

دوستت دارم مهربونترین مهربونا

۴ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۵ ، ۰۹:۵۳
بانو ایرانی

من، او، توهین

دوشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۴، ۰۶:۳۱ ب.ظ

بچه شون افتاده بود و بالای ابروش شکسته بود.

آورده بودنش درمانگاه که من اونجا دیدمشون. 

مرد به زن، چند مرتبه گفت « بی عقل»

دلم آشوب شده بود. 

دلم میخواست برم به پدره بگم: دختر ، به مادرش میره! با این صفتی که به مادرش میدی ، خودت داری بی عقل بارش میاری!

هنوزم دلم آشوبه.

ولی صبر مادره برام جالب بود.یه زن جوان، شاید کوچیکتر از من! اما عاقلتر از من

نمیدونم اگر شوهرم بی عقل خطابم میکرد، حتی نه چند بار پیاپی، حتی نه در یه محیط عمومی، چه واکنشی نشون میدادم.


۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۳۱
بانو ایرانی

من، او، اجبار یا آزادی

چهارشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۴، ۰۹:۵۴ ق.ظ

بهش گفتم: این شرکت، مانتوهای خیلی زیبایی برای دختر هشت ساله ات داره. شیک و مجلسی

گفت: راست می گی! خیلی نازه! اما من برای دخترم مانتو نمی خرم!

- چرا؟

- دوست دارم تا اونجا که میشه، از پوشش اجباری این مملکت دور باشه. از روسری و چادر و مانتو و ...!

چند وقت پیش، سارینا روسری سرش کرده بود! از سرش برداشتم گفتم  لازم نکرده از الان بپوشی!

- جالبه! تو هم پوشش اجباری داری برای دخترت؛ اما ادعای آزادی! چرا نمی ذاری دخترت خودش انتخاب کنه؟ تو اعتقاد خودت رو القا می کنی و پز روشنفکری و آزادی میدی!

----------------------------------------

بعضی ها اسلام و انقلاب اسلامی رو به همین امر متهم می کنند. که به اسم آزادی انقلاب انجام گرفت اما مثلا حجاب اجباری شد!

زندگی اجتماعی، لاجرم یه سری محدودیت ها میاره! اگر کسی می خواد آزاد باشه بدون محدودیت، باید تنها در جنگل زندگی کنه. هیچ محیط اجتماعی رو نمی تونید پیدا کنید که الزامات و محدودیتهایی نداشته باشه. اما بر اساس ارزشهای اون جامعه، محدودیتها، متفاوت می شن. اینکه جریان حجاب چیه و چطوریه، در این مجال نمی گنجه! فقط خواستم در مورد آزادی و حجاب، کوتاه عرض کنم


۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۴ ، ۰۹:۵۴
بانو ایرانی

من، او، علاقه

پنجشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۴، ۰۷:۵۰ ق.ظ
می گم بخواب برات قصه بگم.
- ماماااااااااااااااااااااان! قصه از تو کتاااااااااااااااااب
نمی دونم برای علاقه اش به کتاب باید خوشحال باشم یا برای این گیر نصف شبی، کلافه!
--------------------------------------------------
یه چیزی رو چند وقتیه مطمئنم! خیلی از گیرها و ایرادهای بچه ها، برای خود اون چیز نیست!برای اینه که به خودشون ثابت کنن عزیزن
مثلا: تو رختخواب خوابیدم، فاطمه خانم قبل خواب آب خورده، لباسش عوض شده، مسواک شده و اومدیم بخوابیم! قصه هم گفتم و دیگه وقت خوابه. تا چشمام رو می بندم و یکم گرم می شه یهو می گه: آب! من آب می خوام. اون لحظه واقعا سخته برم آب بیارم! قبلا موقع طفولیت محدثه خانم، با امام حسین ع معامله کردم که آب آوردن نصف شبها، فقط بخاطر ایشونه نه بچه ها! یعنی اصلا محبت مادرانه نمی تونه من یکی رو از وسط خواااااب بکشه دنبال آب
اما فهمیدم می خواد خودشو ثابت کنه. اون لحظه به این محبته احتیاج داره، نه به اون آب

۱۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۸ بهمن ۹۴ ، ۰۷:۵۰
بانو ایرانی

من، او، اعتیاد

جمعه, ۱۱ دی ۱۳۹۴، ۰۸:۵۷ ق.ظ

واقعا فلسفه رو دوست دارم. هرچی هم بیشتر می خونم، بیشتر دوستش دارم.

دیروز تو تاریخ فلسفه اسلامی، داشتم نظریات جناب فارابی رو می خوندم. چند موضوع بود که دیوانه ام کرد.

یکی از مطالبی که به مباحث ما هم خیلی ربط داره، مسئله ی تعلیم و تأدیب بود

اینکه تعلیم فقط ابزارش قولی هست. یعنی تو فقط می تونی با گفتن به کسی چیزی یاد بدی. اما تأدیب، هم ابزار قولی داره هم فعلی؛ هم گفتار هم رفتار.

یکی از ابزارهای خوب تادیب که باعث می شه فضائل اخلاقی برای یه نفر تبدیل به ملکه بشه، اعتیاده. یعنی فرد عادت پیدا کنه به انجام یه کار خوب( که البته در تخریب و تهاجم فرهنگی، دشمن از همین روش برای اضمحلال فرهنگ جامعه استفاده می کنه و مردم رو عادت می ده به انجام کار بد)

حالا اعتیاد چطور حاصل می شه؟ تکرار یک عمل به مدت طلانی با فاصله ی کم

حالا برو مثال:

نماز اول وقت!

سحر خیزی

مطالعه (استفاده از اصطلاح اعتیاد برای مطالعه رو قبلا از آقا شنیده بودم)

تو تربیت و هزاران موضوع خوب دیگه. البته گفتم. متاسفانه دشمن از همین اصل برای ایجاد عادتهای ناپسند استفاده می کنه

شماها چقدر کیف کردین؟ من که خیلی هیجان زده شدم. البته از کوچکی ظرف منه!


۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۴ ، ۰۸:۵۷
بانو ایرانی

من، او، شهادت

چهارشنبه, ۹ دی ۱۳۹۴، ۰۵:۵۰ ب.ظ

این روزها حالم خوب نیست. من که عمری حسرت شهادت داشتم، حالا باید بنشینیم و شهادت برادرانم رو نظارگر باشم. برادرانی بسیار کم سن و سال تر اما بزرگتر، با ایمان تر، متقی تر و...

بازهم مورد پسند خدا نبودم. دلم میسوزه حالا که در باغ شهادت باز ه باز است، من چرا انقدر بی لیاقتم و بی سعادت و سهمی در دفاع از شیعیان ندارم.

یکی میگفت تو جمع صحبت شده از مدافعان حرم و شوهرم گفته اصلا دوست ندارم برم.مادرش هم گفته تو بخوای بری، من نمیذارم. حلالت نمیکنم

و من فکر میکنم به دینداریهامون؛ به ادعاها؛ به ماهایی که خوبیم ، مذهبی هستیم، انقلابی هستیم اما فقط تا وقتی جان و مالمون به خطر نیفته.

وقتی به مردهایی که اهل جهاد نیستن نگاه میکنی، یا مادرانی اینچنین دارن یا همسرانی! و دقیقا مردان مجاهد، همسران و مادران مشوق داشتن و دارن. چقدر نقش ما زنها مهمه.

چند وقت پیش خونه دوستی بودم که دوپسر داشت؛ گفت لیاقت تربیت دختر نداشتم.گفتم خوش به حالتون حاج خانم. شهید تربیت میکنین ما خیلی زور بزنیم، مادر شهید تربیت میکنیم.

اما حالا میبینم شاید تربیت دختر مجاهد و اهل جهاد، از پسر اهل جهاد، سخت تر باشه و مهمتر.

دلم شهادت میخواد. خدایا نصیبم کن.

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۴ ، ۱۷:۵۰
بانو ایرانی

من، او، دینداری

پنجشنبه, ۳ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۳۵ ق.ظ

اومدم دفتر روزنگارش رو امضا کنم دیدم اوووووه چه بد خط نوشته

تا گفتم: محدثـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!! سریع گفت: مامان مامان ببخشید

دوستم مداد نیاورده بود، مداد خودمو دادم به او، خودم با مداد مشکی مداد رنگیم کار کردم. اومدم بهش بگم وقتی خودت مداد اضافه نداشتی، نباید به دوستت مداد می دادی! دیدم اتفاق بدی که نیفتاده! هم کار خودش راه افتاده، هم به مشکل دوستش بی تفاوت نبوده هم اونو خوشحال کرده. اومدم بگم خوب مداد رنگیتو میدادی دوستت و خودت با مداد... که یادم اومد:تنفقوا مما تحبون! آنچه خودتان دوست دارید، انفاق کنید! دیدم محدثه بهترین کار رو کرده! نه به عقل من! به دستور دین! با عقل الهی

لبخند زدم. سرش رو بوسیدم و گفتم: خدا خیرت بده که به دوستت کمک کردی. خیلی وقتها تو دینداری، بچه ها از ما جلوترن! خدایا، از ما جلوتر تر تر تر نگهشون دار

--------------------------------------------

چندین نفر آدرس اینستا رو خواستن.

banoo_313 آدرس اینستاگرام وبلاگه

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۴ ، ۱۰:۳۵
بانو ایرانی