من، او، ...

روزهای زندگی همسر یک طلبه

من، او، ...

روزهای زندگی همسر یک طلبه

من، او؛ داستان زندگی ماست!
ماییکه 10 سال است، تلخ و شیرین، در بود و نبود هر چیز غیر از ارزشها، در کنار هم هستیم و ان شالله در کنار هم می مانیم تا ظهور، تا شهادت، تا ...
اینجا از مسیر تکاملمان می نویسم. از پیاده کردن اندکی از سبک زندگی اسلامی

من، او، حساب

سه شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۱ ب.ظ

بهم می گه: می خوام برم کربلا تا حال معنوی پیدا کنم. تا حال توبه پیدا کنم.

به پسر دوساله اش نگاه کردم که چقدر بهش وابسته است.

گفتم: به نظرت ثواب اعتکاف تو مسجدالحرام، چقدر زیاده؟

- خب ! خیلی!

با چه عبادتی می تونی مقایسه اش کنی؟

مکثی کرد و گفت: همین پیاده روی اربعین!

گفتم: ولی یه آب به دست همسر دادن، ثواب اعتکاف تو مسجدالحرام رو داره!

می بینی! حساب کتاب خدا، با حساب کتاب ما فرق داره!

حالا فکر کن اینکه همسرت رو راهی کربلا کنی و با اینکه با همه وجودت می خوای بری، پا روی دلت بذاری و برای آرامش فرزندت، بمونی خونه و بچه رو آلاخون والاخون نکنی، چقدر به خدا نزدیکتر میشی!

شاید چون هیچکس این عبادت رو تحویل نمی گیره! بخاطر همین، خدا تنها کسیه که تحویل می گیره و آی تحویل می گیره! آی تحویل می گیره!

پ ن: همیشه باید حواسمون به چیزی باشه که خدا ازمون می خواد و خدا رو راضی می کنه نه چیزی که دلمونو راضی می کنه


۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۳:۰۱
بانو ایرانی

من، او، معلمهای زندگی

پنجشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۱۸ ق.ظ

نمی دونم این نگاه مامان از کی و چطوری به وجود اومد اما در من، قطعا و قطعا توسط مامان به وجود اومد. انگار همه چیز می خواست بهش درس بده

به کوه نگاه می کرد، درس عرفان می گرفت. به سوختگی بند انگشتش نگاه می کرد، درس عرفان می گرفت. به حرکت برگها در باد نگاه می کرد، درس عرفان می گرفت و انقدر خوب درس گرفت، که در 35 سالگی به کمال خودش رسید و رسید!

مامان یه خصلت خوب دیگه هم داشت! بال ما مینشست پای فیلم و کارتون! آی که چقدر لذت داشت

حالا تصور کن با اون نگاه عارفانه و ریز بین، از بین کارتونها چقدر درس می گرفت و چقدر درس می داد!

ما بد ساخت ترین فیلمها رو هم با لذت می دیدیم، چون مامان از توش درس می گرفت و برامون تشریحش میکرد!

اینکار باعث شده منم با دخترا همین کار رو کنم! اینطوری اثرات منفی فیلمها خیلی کمرنگ می شن! رابطه عاطفی من و دخترا بیشتر شده و یکی از تفریحات خونه ما، فیلم دیدن با مامانه!

حالا جالبه، جدیدا محدثه خانم، برداشتهاش رو از فیلمها می گه و می بینم چقدر نگاهش عمیق شده و این لذت بخشه

خدایا، کمک کن پیغامهاتو درست بگیرم و اونطوری زندگی کنم که تو دوست داری

پ ن:فیلم آلیس در آنسوی آینه رو ببینید. البته با دید نقادانه. بالاخره فیلم رو مسلمونها که نساختن! ولی نکات خوبی داره

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۰۹:۱۸
بانو ایرانی

من، او، جواب سوال

پنجشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۴۴ ق.ظ

دیروز از شهید حججی پرسیدم چر من شهید نمی شم!

امروز با حرفهای شهدا تو وصیت نامه هاشون، فهمیدم چرا!


بعضی مواقع این نفس سرکش سراغم می آمد، وسوسه می شدم و نق میزدم،

شهید حسین همدانی

نق زدن رو گناه می دونه! می بینی! وای خدا! کجام؟

دیگر هیچ چیز در این دنیا مرا آرام نمی کند جز رسیدن به سوی تو و خشنودی تو

شهید حسن غفاری

فهمیدم هر روزی که دیگه آامی و قراری جز رسیدن به خدا نداشته باشم، شهید خواهم شد!

اصلا این شهدای مدافع حرم، عارف اند! عجیبند! اعجوبه اند!

این شهیدو ببین! متولد 72 هست!


عادت به سکون بلای بزرگ پیروان حق است، سکونم مرا بیچاره کرده. در این حرکت عالم به سمت معبود حقیقی دست و پایم را اسیر خود کرده، انسان کر می‌شود، کور می‌شود، نفهم می‌شود، گنگ می‌شود و باز هم زندگی می‌کند.

بعد از مدتی مست می‌شود و عادت می‌کند به مستی و وای به حالمان اگر در مستی خوش بگذرانیم و درد نداشته باشیم.  درد را، انسان بی هوش نمی‌کشد، انسان خواب نمی‌فهمد، درد را، انسان با هوش و بیدار می‌فهمد.

راستی! دردهایم کو؟ چرا من بیخیال شده‌ام؟ نکند بی هوشم؟ نکند خوابم؟ مثل آب خوردن چندین هزار مسلمان را کشتند و ما فقط آن را مخابره کردیم. قلب چند نفرمان به درد آمد؟ چند شب خواب از چشمانمان گریخت؟ آیا مست زندگی نیستیم؟

خدایا تو هوشیارمان کن، تو مرا بیدار کن، صدای العطش می‌شنوم صدای حرم می‌آید گوش عالم کر است. خیام می‌سوزد اما دلمان آتش نمی‌گیرد.

مرضی بالاتر از این چرا درمانی برایش جستجو نمی‌کنیم، روحمان از بین رفته سرگرم بازیچه دنیاییم. الَّذِینَ هُمْ فِی خَوْضٍ یَلْعَبُونَ ما هستیم، مرده‌ام تو مرا دوباره حیات ببخش، خوابم تو بیدارم کن. خدایا! به حرمت پای خسته‌ رقیه (س) به حرمت نگاه خسته‌ زینب (س) به حرمت چشمان نگران حضرت ولی عصر (عج) به ما حرکت بده.

عباس دانشگر 1395/2/2

خدایا بصیرت بده تا ما هم بپیوندیم. اثر اشکهای این دهه ما رو بصیرت و لباقت شهادت قرار بده. محبت خودتو در دل ما انقدر زیاد کن که جز خودت، چیزی آروممون نکنه


۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۶ ، ۰۹:۴۴
بانو ایرانی

من، او، محرم بی قاعده

دوشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۳۵ ق.ظ

محرم چرا این شکلیه؟ اصلا حال آدم، سرجاش نیست! قلبمون تو فشاره

میخوام دخترام رو بغل کنم! یاد رقیه و سکینه (سلام الله علیهما) می افتم و گریه می کنم

می خوام صورت دخترمو ناز و بوسه کنم یاد صورت کوچیک و شیرین رقیه می افتم و اندازه ی دستمو با صورتش مقایسه می کنم و بعد...

میخوام آب بدم به دخترا، یاد تشنگی خیام اباعبدالله می افتم

می خوام...

مگه می شه تو این روزها، کاری از ما سر بزنه که بوی حسین( علیه السلام) نده؟

شاید دنیا به امثال ما بگه دیوونه! کسانی که همه چیز، اونها رو گریه می اندازه!

خدایا روزی که همه گریانن، ما رو خوشحال و خندان، به اباعبدالله ملحق کن

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۶ ، ۰۹:۳۵
بانو ایرانی

من، او، یک نصیحت

شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۷ ب.ظ

خدا الهی رضوان عزیز رو هرجا هست، سالم نگه داره و موفق بداره، همیشه می گفت: خونه، جای بریز و بپاشه

بریزو بپاش محبت!
چقدر این حرفش، وسط روزهای سخت و طاقت فرسای زندگی، وسط بی محبتی ها و فشارها، آرومم می کنه
خونه، جای بکش بکش نیست! جای بریز و بپاشه!
دیروز یه نفر بهم خندید که بهش گفتم من بهشتی ام! مهم نیست!
هنوزم معتقدم تا روزی که نفس می کشم، یعنی خدا هنوز امیدواره من بهشتی باشم!
و خدا، نزد گمان بنده ی خودشه! من به او گمان خیر می برم و او، منتهای خیر و نیکیه و برای من، با منتهای مهربانیش رفتار خواهد کرد!
بریز و بپاش می کنم، تا خدا هم برام بریز و بپاش کنه و من رو سرشار کنه از محبت خودش

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۳:۳۷
بانو ایرانی

من، او، معامله ی پر سود

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۳۷ ب.ظ

یه کاری تو زندگیت هست که خیلی سخته انجام دادنش ولی باید انجامش بدی

نمی دونم تو زندگی تو چیه! اما تو زندگی هر کسی، یه چیزی هست! نیت کن! بین خودتو خدا!

و انجامش بده! هر روز! بدون غر! بدون بازگو کردنش برای کسی! بدون اینکه هیچ کس بفهمه تو چقدر این کار برات سخته

بهت قول نمی دم بعد یه مدت برات سخت نباشه. خودم دوساله دارم انجام می دم و هنور، هربار برام سخته! کاریه که هر روز انجامش می دم.

نه سخته یعنی انجامش زحمت داره! بدم میاد ازش! حالمو بهم می زنه! ولی باید انجامش بدم!

معامله کن با خدا!

معامله با خدا، همیشه پر سوده! وقتی جبران می کنه که خییییییلی بهش نیاز داری.

تازه می تونی یه چیز توی دنیا هم ازش بخوای!

منه پر رو، هم سر یه چیزی تو دنیا باهاش معامله کردم هم تو آخرت.

می دونم مهربونتر از این حرفهاست.

الان که اینو براتون می نویسم، باز همون کار سخت رو انجام دادم، و یادم افتاد، در مورد این معامله، براتون نگفتم



۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۳۷
بانو ایرانی

من، او، امتحان زندگی

چهارشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۱۸ ق.ظ

بهم گفت:

فلانی خیلی بد آورده! دعاش کن

گفتم: بد آورده یعنی چی؟یه امتحان سخت شده. دعا می کنم همه مون از پس امتحانهامون بربیاییم.

خدا همه مونو با نداشته هامون امتحان می کنه تا مجبور شیم خودمون رو رشد بدیم و به کمال نزدیک بشیم!

چون امتحان همه مون، از نداشته هامونه، امتحان هر کس برای خودش، سخت ترین امتحانه.

خدایا کمکم کن هر لحظه حواسم باشه به امتحانم.

خدایا اخلاق خوش بهم بده

خدا مهربونترم کن.

خدایا روزیمو وسیع کن. روزی محبت خودتو نصیبم کن. روز به روز بیشتر از دیروز


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۱۸
بانو ایرانی

من، او، گرداب

جمعه, ۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۷:۲۶ ب.ظ

یه مدتی تصمیم گرفتم از تواناییهام استفاده کنم برای کمک به خانواده و به کارهای اقتصادی رو بیارم. کار و کار و کار، شده بود همه زندگیم. بچه ها، خونه، درس، شعر هم بود اما گوشه موشه های زندگیم بودن و گاهی اونایی که کوچیکتر بودن، گم میشدن و من ، سرخورده از گم کردن عزیزان و خسته از کاری که با من جور نبود، روزها رو می گذروندم.

از بیرون که نگاه می کردی، یک زن موفق میدیدی که همه از اینهمه توانایی اش به وجد میومدن اما درون من، زنی بود که دیگه زن نبود

مرد ضعیف و خسته ای بود در کالبد یک زن! خسته! عصبی و سرسخت!

یکبار کار عوض کردم تا شاید کاری پیدا کنم که با روحم سازگاری بیشتری داشته باشه و شد آنچه نباید.

این کار آخر، با اینکه خیلی چیزها بهم یاد داد، اما خیلی انرژی زیادی ازم گرفت. خیلی زیاد. عملا دیگه نمی تونستم حتی مادری کنم و این از همه بیشتر منو آزار می داد.

هرچی می خواستم بیام بیرون، یه سری عوامل  مانع می شد.

توی یه بزرخ گیر کرده بودم. رفتم جمکران. نماز امام زمان خوندم و از امام عصر خواستم کمکم کنن. اگر قراره بمونم تو کار اقتصادی، خودشون گشایشی کنن و اگر قرار نیست، کاری کنن موانع موندن من، برطرف بشه. 

یه سری چیزها داشت برطرف می شد اما حکایت همچنانن باقی بود

یه روز صبح ، نشسته بودم پای سیستم. دیدم یکی از فیلمهایی که مدتهاست دانلود کردم رو هنوز ندیدم. خب! بچه ها هم خواب بودند و وقت خوبی بود که فیلم رو ببینم. (فیلمی که بار اوله می خوام ببینم، تنها می بینم تا اگر صلاح بود، بذارم همه ببینن!)

فیلم که تموم شد! حالم خیلی خوب بود! انگار جواب من، تو اون فیلم بود! انرژیمو جمع کردم و با نهایت توان، جلوی همه موانع ایستادمو خودمو از کار کشیدم بیرون!

و همه چیز درست شد! انگار از یه گرداب اومده بودم بیرون!

الان من فقط یه مادرم و یه شاعر!

چهارشنبه باز رفتم جمکران! روبروی محراب نشستمو گفتم:

نشستم رو به محرابی که طاق نصرتی دارد

گدایی پیش اصحاب کرامت، برکتی دارد

من آن برگ گل افتاده بر آب روان هستم

که در آغوش تو...

آغوش تو امنیتی دارد!

در آغوش محبت می فشارم کودکانم را

چه شیرین است احساسی که با تو نسبتی دارد


و این شعر منتظر جمکران رفتن بعدی است تا تمام شود!



#دوره_ششم_آفتابگردانها

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۲۶
بانو ایرانی

من، او، نماز جماعت

شنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۵۴ ق.ظ

- مامان می خوام نماز جماعت بخونم.

- با کی؟

- با شما دیگه

نمیشه مامان!

- چرا نمیشه به زن اقتدا کرد؟

- زن می تونه به زن اقتدا کنه. ولی زنی که خصوصیات لازم رو داشته باشه

- خب من می خوام به شما اقتدا کنم.

- نمیشه مامان

-چرا؟

- چون من عادل نیستم!

- عادل یعنی چی؟

- یعنی کسی که ظلم نکرده! و من ظلم کردم

- به کی؟

- به تو! به خودم!

- یعنی بابا هیچ وقت ظلم نکرده؟

- در مورد آدمها نمی تونیم قضاوت کنیم. شاید توبه کرده باشه

- خب شما هم توبه کنید!

بدو دختر نمازتو بخون! الله اکبر

فقط با تکبیرة الاحرام تونستم از دست سوالهاش فرار کنم.

چقدر بده که مجبورم فرار کنم! بخاطر اینکه اونطوری که باید، خوب نبودم!

وای از یوم یفر المرء من اخیه و امه و ابیه

خدایا منو اونطوری قرار بده که ازم راضی باشی تا  شرمنده نشم روز قیامت

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۶ ، ۰۶:۵۴
بانو ایرانی

من ، او، چتر

پنجشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۵ ب.ظ

بهم گفت : زن بدبختیه. اگر نجاتش بدیم، دنیا و آخرت مون تضمین‌شده. 

دیدمش! یه زن ۳۸ ساله، تنها با یه عالم اتفاق ناگوار تو زندگیش.( اسمش چیز دیگه است اما ما شیما صداش میکنیم تو این نوشته)

در اولین دقایق صحبت، آه و ناله اش شروع شد و اشک هردومون در اومد. با همه بدبینی که متاسفانه به آدمها پیدا کردم( یا شاید هنوز به بدبینی نرسیده اما دیگه خوشبینی صرف ندارم) سعی کردم کمکش کنم.

با دوستی صحبت کردم درموردش و قرار شد کمکش کنه. دوهفته بعد فهمیدم دوستم بلاکش کرده! گفتم چرا؟ گفت توقع داره دنیا باهاش هماهنگ بشه! 

دوستم گفت: یه پولی به حسابت میریزم، براش ارزاق بخر و ببر براش! یه شغل هم براش جور کردم که یه مبلغی ماهانه گیرش بیاد! گفتم باشه! می‌برم براش!

شیما همیشه میگه : عزیزترینی برام! دوستای دیگه حسودی میکنن بهت از بس من اسمتو میارمو قربون صدقه ات میرم. سرنمازام دعات میکنم و ...

میخواستم امتحان کنم ببینم چقدر حرفاش درسته. سه شنبه بود. گفتم شیما یه کار واجب باهات دارم.امروز باید ببینمت. گفت عزیزم امروز خونه مهرنازم! ( یه دوستش! که ارتباط نامعقولش با یه  آدم نامعقول رو میذارم به حساب تنهایی) گفتم خب فردا صبح میام خونت! شب پیام داده که من خونه مهرناز موندم. فردا عصر بیا! گفتم من عصر مهمان دارم. پنجشنبه صبح میام! شیما من تاجمعه شهر شما هستم و بعد میرم. باید ببینمت.

گفت باشه عزیزم. 

شب پیام داده، صبح جمعه بیا! مرجان منو نگه داشت نذاشت بیام!میگم جمعه من نیستم شهرشما!

محل نداد! تلفنامم جواب نداد! به چیزایی که براش خریدم نگاه میکنم

یادم افتاده به ناله هاش!

خدا منو دوست نداره! خدا فقط برای من بدبختی گذاشته! همه دلمو شکستن. هیچ کس یارم نبوده. 

یادم افتاد که هفته پیش میخواست خودکشی کنه چون بنظرش تو دنیا زیادی بود و خدا فراموشش کرده بود.

خیلی وقتها توی دنیا، فکر میکنیم خدا فراموشمون کرده درحالیکه خدا یه جایی برای ما یه برنامه خاصی، یه رحمت خاصی تدارک دیده. اما کدوم کار ما، مانع رسیدن اون رحمت بهمون شده؟

خدایا مارو دانا کن به مهربونیت

خدایا کمک کن که محبتت، تمام قلبم رو سرشار کنه

خدایا کمک کن که همیشه رحمتت رو جلب کنم و هیچوقت دربرابر رحمت تو، چتر رو سر خودم نگیرم


۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۶ ، ۱۲:۰۵
بانو ایرانی