من، او، ...

روزهای زندگی همسر یک طلبه

من، او، ...

روزهای زندگی همسر یک طلبه

من، او؛ داستان زندگی ماست!
ماییکه 10 سال است، تلخ و شیرین، در بود و نبود هر چیز غیر از ارزشها، در کنار هم هستیم و ان شالله در کنار هم می مانیم تا ظهور، تا شهادت، تا ...
اینجا از مسیر تکاملمان می نویسم. از پیاده کردن اندکی از سبک زندگی اسلامی

آخرین مطالب

من، او، حسادت

يكشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۱۵ ب.ظ

رفته بودم کتابفروشی برای بچه ها کتاب بخرم. یه مادری هم اومده بود برای دخترش کتاب بخره. دخترش مثل بقیه بچه ها شیطنت می کرد و تو کتاب فروشی، یه جا بند نمی شد. اما مادر تحمل نداشت!

یهو گفت: بیا! همه شیطنت هاتو من باید تحمل کنم، عشوه ریختن هات مال باباته!

بعد رو کرد به من و گفت: قشنگ منو به باباش می فروشه! پدرش هیچ وقت نیست و من همه کارهاشو می کنم اما باباشو بیشتر دوست داره.

دخترش با دخترای من رفتن بازی. آروم به مادر گفتم: نذارید بفهمه به محبتش به پدرش حسودی می کنید؛ اینطوری بیشتر ازتون دور می شه.

گفت : جدی؟

- آره! اگر حس کنه شما از محبتش به پدرش خوشحالید، بیشتر بهتون مایل می شه. امتحان کنید.

و اون زن نمی دونست که منم همین رو تجربه دارم.

یه روز که پدر دخترا رفته بود تبلیغ، فاطمه خانم خیلی بغض کرده بود، حالش بد بود. بهش گفتم چته، گفت هیچی!

گیر دادم بهش به روش خودم؛ یهو بغضش ترکید گفت: من حق ندارم بابا رو بیشتر از شما دوست داشته باشم. (هنوز نفهمیدم این تصور چرا براش به وجود اومده بود)

تعجب کردم. گفتم: کی گفته مامان جون؟ تو حق داری هر کس رو هرچقدر می خوای دوست داشته باشی! 

گفت: واقعا؟ یعنی شما ناراحت نمی شید که من بابا رو بیشتر از شما دوست داشته باشم؟

بغلش کردم و گفتم : نه. اصلا. این خیلی خوبه که تو باباتو انقدر دوست داری. من خوشحالم.

باور کنید انگار فاطمه رو از آسمون آوردن زمین. آروم شد و خندید.

الان همچنان باباشو خییلی دوست داره اما رابطه ی عاطفیش با من اصلا کم نیست و بشدت روی من حساسه.

بچه ها نباید مادر و پدر رو از هم جدا ببینن! باید اونها رو یکی بدونن.  گاهی خودخواهی هامون مانع می شه اینو در زندگی پیاده کنیم.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۷ ، ۲۳:۱۵
بانو ایرانی

من، او، سنت سیئه

يكشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۱۷ ق.ظ
برای خودمون غذاهای آنچنانی هم ممکنه درست کنم. ژله ی رنگین کمان و  گراتن فلان و لازانیای ال و بل! اما به مهمان که میرسه، یک غذای ساده درست می کنم با یک دسر معمولی! محدثه می گه مامان خب چرا فلان چیز رو درست نمی کنی، وسایلشو که داریم! می گم: نمی خوام مهمونیهامون به محل بروز تجمل و اینها تبدیل بشه. نمی خوام وقتی قراره خونه کسی بریم دغدغه بگیره که حالا چی براش درست کنم! می خوام روابطمون در سادگی باشه. می خوام کسی رو به زحمت نندازم. می خوام سنت سیئه نذارم.
به نظرم اینکه من یه غذای خوب درست کنم اما ساده، کم گذاشتن حرمت مهمون نیست.
دیروز می خواستم برم خونه ی دوستی که الحمدلله زیاد توفیق داریم بریم خونه هم. هر روز پذیرایی رو یکی میاره. دیروز نوبت من بود! گفتم چون اول ربیعه، شیرینی ببرم. حاجی عادت دارن شیرینی بخرن برای اعیاد. گفتن شیرینی می خرم. گفتم نه! برای بقیه هم سخت می شه. بذارین یه چیزی خودم درست می کنم. شیرینی پزی ام عالی نیست که بماند، فر گازم هم اعتباری بهش نیست!
هیچی گشتم یه شیرینی ساده پیدا کردم و درست کردم. (دستورشو می ذارم ادامه مطلب) خیلی هم دوستان دوست داشتن، در شادی میلاد نبی اکرم هم یه کاری کردم، هزینه ای هم تحمیل نکردم، آبرو داری هم شد! سادگی جلساتمونو هم خراب نکردم!
به نظرم ارزشش رو داشت
#لذت_قناعت

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۷ ، ۰۷:۱۷
بانو ایرانی

من، او، به سوی خدا

پنجشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۱۶ ق.ظ

گاهی باید انا لله بخوانیم برای دلمان

دلکم! نازنینم! خانه ی محبت خدا و عزیزانش!

کجا گیر کرده ای عزیزکم؟ کجا جا مانده ای؟

خار کدام گل مانع حرکتت شده و حواست را پرت کرده؟

تو مال خدایی عزیزم . از خدا آمده ای. کجا گیر کردی!

بیا برویم. یکبار تو دست مرا میگیری و حواسم که پرت می شود، حسین را نشانم می دهی و می گویی: ببین! حسین را ببین! نگاهش را، لبخندش را، اینها را ببین و ببین آیا هیچ زیبایی، به گرد پای زیبایی های او هم می رسد که بخواهی گرفتارش شوی؟؛ و من می دوم! می دوم و می دوم

حالا تو حواست پرت شده دلکم! حواست پرت شده و حواست نیست باید به کجا بروی!

اصلا کی گفته انا لله و انا الیه راجعون را فقط موقع غم و ماتم باید گفت؟برای من این آیه یعنی رفتن توی بغل خود خدا! یعنی بالاترین لذت، بالاترین شادی، بالاترین وصال

مبارک باشد برگشتنت دل نازنینم. مبارک باشد برگشتت دل پاکم! دل خدایی ام

انا لله و انا الیه راجعون

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۷ ، ۰۸:۱۶
بانو ایرانی

من، او، چرا؟

شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۰۴ ب.ظ
یه بخشی از وضوش اشکال داشت. گفتم محدثه جان دقت کن! گفت مگه چی میشه مامان! قرائتم درسته، بقیه وضوم درسته، نمازم درسته! حالا یه اینجا رو دقت نکردم! طوری نمی شه که!
گفتم وقتی می خوام گوشی رو شارژ کنم، چه کدهایی رو باید بگیرم؟
گفت: *733# یا *780# همینا
گفتم خب من اگر #733# بگیرم، گوشیم شارژ می شه؟ گفت نه! *733* بگیرم چی؟
گفت نه!
گفتم: خب همه اش درسته که! یه ستاره و مربع جابجا شده! انقدر باید بقیه اش باطل بشه؟ برام می زنه کد شما نامعتبره!
لبخند زد و رفت از نو وضو بگیره.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۰۴
بانو ایرانی

من، او، اعتماد

چهارشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۲۴ ب.ظ

چند بار پیش اومد که یه انتشاراتی برام کتاب می فرستاد تا اصلاح کنمو در ازاش طبیعتا پول گیرم میومد!

کم کم یه انتشاراتی دیگه پیش اومد و من روی این شغل، حساب باز کردم.

یهو قطع شد! هیچ سفارشی و هیچی!

پریروز داشتم فکر می کردم چی شده! کجا رو اشتباه رفتم. گفتم خدایا! چکار کردم که ناراحت شدی! روی این پوله حساب کردم؟ غلط کردم! من فقط روی تو حساب می کنم. روی رزاق بودن تو حساب می کنم. ولی من این کار رو می خوام. این کتاب خوندن ها رو می خوام. این فعالیت رو ازم دریغ نکن!

بعد از نماز صبح این حرفو زدم.

ساعت 9 صبح، تلفنم زنگ خورد!

سلام خانم! یه کتاب براتون ایمیل کردم که...

گفتم قربونت بشم خدا! فقط رو خودت حساب می کنم. فقط رو خودت!

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۴
بانو ایرانی

من، او، محبت منفی

سه شنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۰۶ ق.ظ

یادمه یه روز آقای پناهیان داشتن بحث تربیتی می کردن. گفتن بعد از هفت سالگی مادر باید یکم محبتشو کنترل کنه. کمتر بچه ها رو ببوسه و ...

خیلی وقته یاد گرفتم تا یه حرفی شنیدم، زود انکارش نکنم. یکم روی عقل و دانش و شعور گوینده تمرکز کنم و به حرفش فکر کنم. این حرف گوشه ی ذهنم بود و سعی کردم خودم هم کم و بیش اجرا کنم؛ ولی جا نمیافتاد برام که چرا باید محبتش رو کنترل کنه.

تا اینکه چند روز پیش یه خانواده ای رو دیدم که برام جالب بود.

دختر خانواده دانشجو بود؛ مادر داشت برام حرف می زد و تعریف می کرد، گفت: الهی بمیرم برای بچم باید بره اونسر شهر دانشگاه!

بعد خیلی روزها ماشین خانواده زیر پای دختر خانم بودا! بازم مادر احساس می کردن سخته برای بچه شون!

این حرف مادر تو ذهنم موند. چند ساعت بعد دختر اومد چیزی تعریف کنه گفت من سه سال زجر کشیدم توی دانشگاه!

جان؟ زجر؟ چرا؟ بابا جان درس خوندن سخته. دانشگاه رفتن سخته. مگه اینهمه زحمت نکشیدی که دانشگاه قبول شی؟ خب چرا شکر نعمت نمی کنی؟ چرا همیشه طلبکار دنیا و خدایی؟

چون قربون صدقه های مادر توهم ایجاد کرده که داره زجر می کشه! که حقش این نیست! که داره بهش ظلم می شه

پسر خانواده رفته بود سر کار، مادر می گفت الهی بمیرم رفته سر کار! بابا جان! مگه بقیه چکار می کنن؟ اصلا چطور می شه زندگی کرد اگر نره سر کار! زندگی، اساسش سختیه. رشد، اساسش سختیه. همین شده بود که پسر بابت سر کار رفتن سر خانواده اش منت می ذاشت! آخرشم کار رو ول کرد!

عزیز دلم! مادر مهربون! محبتت رو کنترل کن. نذار بچه ات فکر کنه کاری که داره می کنه سخت ترین کار دنیاست! نذار فکر کنه حقش از دنیا این نبوده و این سختیها نباید سرش میومده و ظلمه.
هر چقدر بشینی براش سخنرانی کنی اما اینطوری قربون صدقه اش بری، فایده نداره! متوجه نمی شه.
۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۰۷:۰۶
بانو ایرانی

من، او، ایثار

چهارشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۴۴ ب.ظ
جوون بود. هم سن و سال خودم. شوهرش مریضه! قبل ازدواج هم مریض بوده و بهش نگفته بودند. روز به روز حال شوهرش بدتر می شه و الان، حتی گاهی اوقات کنترل دفع خودشم نداره.
اما زن، زندگی رو می گردوند، کار می کرد، با نشاط. یه رستوران کوچولو توی یه روستا!
به چهره اش نگاه کردم. بهشتی بهشتی بود. یادم به حدیثی افتاد که می گه کسی که ایثار می کنه، خدا جهنم رو بهش حرام می کنه و بهش می گه هر جای بهشت که دوست داری مستقر شو!
آره! شوهرش حتما دوست داشتنیه! پله ی بهشت این زنه. حق داره شوهرش رو روی سرش بذاره.
منم شعر گفتم.

زن بود و هی شعر می ریخت
در شیشه های مربا
می بافت در شعر هایش
قالی به قالی خودش را

لحن سلام سماور
موسیقی دیگری داشت
طعم غزلهای آن زن
تا شهر هم مشتری داشت

وقت وضو شعر ها را
می خواند با شر شر رود
در دستهایش عدس هم
تسبیح ذکر و دعا بود

گلهای پیراهن او
بیرنگ و رو ماند و پژمرد
چین و چروک نگاهش
اصلا به سنش نمی خورد

زن با سر انگشت تدبیر
احساس خود را رفو کرد
پیراهن زندگی را
با مهربانی اتو کرد

خسته ولی با نشاط است
نه مثل حال منو تو
زن بود او هم عزیزم
هم سن و سال من و تو

پ ن: اینکه آدمهایی ظلم کردند به این زن و باعث شدند همه جوانیش به مریض داری بگذره، سر جای خودشه! اما اینکه این زن از همین مسیر، باید به بهشت برسه، امتحان این زنه!
خدا به همه مون کمک کنه از پس امتحان هاش، درست بربیاییم.
۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۷ ، ۱۷:۴۴
بانو ایرانی

من، او، زایمان

جمعه, ۲۲ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۱۵ ب.ظ
به نظر شما دوران بارداری، چند وقته؟
بعضیا 40 سال باردارن! باورتون می شه؟
کودک کی به دنیا میاد؟ وقتی بخشی از رشدش در محیط رحم انجام شده و باید بقیه رشدش رو در محیط دیگه ای کمی دورتر از مادر و مستقل از حیات مادر، ادامه بده. اگر مادر اجازه نده، و بند جفت رو از بچه جدا نکنه، چه به سر بچه میاد؟ آیا حیاتش ادامه پیدا می کنه؟
زایمان سخته! درد داره! عبور کودک از هر مرحله و رفتنش به مرحله بعد و مستقل تر شدنش، یه زایمانه! درد داره! سخته برای مادر!
یادمه وقتی می خواستم فاطمه رو از شیر بگیرم، گریه می کردم. خودمم درد می کشیدم ولی می دونستم اون اتفاق باید بیفته!
وقتی می خواستم محل خواب فاطمه رو جدا کنم، درد کشیدم!
وقتی محدثه به مدرسه رفت و ساعتهایی ازم دور بود، درد کشیدم!
اینها تازه مرحله هایی هست که متوجه تغییرشون هستیم، خیلی وقتا متوجه نیستیم.
مثلا وقتی بچه می خواد خودش غذاشو بخوره! وقتی می خواد تنهایی بره مدرسه! وقتی باید تنهایی سوار تاکسی بشه و ...
همه اینها برای مادر درد داره! ولی اگر نذاریم این اتفاق ها بیافته، اگر نذاریم بند ناف بریده بشه و از ما مستقل بشه؛ اگر از شدت محبت مادریمون نتونیم تحمل کنیم فرزندمون حیاتش از ما مستقل شه، متوقفش کردیم. حتی شاید بکشیمش!
بعضی وقتا زنده زنده بچه هامونو می کشیم.
راستی! چند وقته بارداریم؟

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۷:۱۵
بانو ایرانی

من، او، خانه ی جدید

دوشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۶:۴۱ ق.ظ

گفت: دارم اثاث کشی می کنم.

خواستم بگم: ان شالله خونه ی خودت!

یهو ترسیدم! نکنه براش آرزوی مرگ کرده باشم!

واقعا مگر ما خونه ی دیگه ای غیر از قبر داریم که خونه ی خودمون باشه؟




پ ن: اگر تو زندگی، به فکر قبر و قیامتمون باشیم، به خدا هم آرامشمون بیشتر می شه، هم حرص و آز و خود خواهیمون کمتر!

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۷ ، ۰۶:۴۱
بانو ایرانی

من، او، کودکش

چهارشنبه, ۶ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۰۰ ق.ظ
توی آینه ی دیواری سرتاسری سرویس بهداشتی، زل زده بود به مادرش که داشت آرایش می کرد
مامان! هر بار مژه هاتو با این فِر می کنی، میترسم دردت بگیره!
- نه! بلدم دیگه! دردم نمی گیره
- این رنگی رژ می زنی امروز؟ اون یکی بیشتر به لباست نمیاد؟
بی حوصله جواب داد، نه!!! همین خوبه
دختری که سنش به 8-9 سال می خورد، همچنان زل زده بود به تصویرِ در حالِ آرایشِ مادرش در آینه!
مادر هم، بی توجه به نگاه جستجوگر کودک - که انگار داشت تک تک مراحل رو در مغزش ذخیره می کرد- به تکمیل آرایشش مشغول بود!
من و محدثه وضو گرفته بودیم و داشتیم جلوی آینه روسری هامونو مرتب می کردیم.
نگاه دختر به تصویر ما افتاد و انگار که برای اولین بار باشه کسی رو ببینه که بدون آرایش، روسری می پوشه، با دقت و تعجب به ما خیره شد؛ حرکت چشماش، روی محدثه متوقف شد و با دقت بهش نگاه کرد. می شد تحسین رو در نگاهش دید!
دلم می خواست بهش بگم: آره عزیزم! خودت همین طوری زیباتری!
آره عزیزم! لازم نیست برای جلب توجه و تحسین دیگران، خودت رو به مشقت بندازی!
آره عزیزم! اینطوری هم میشه زندگی کرد
لبخندی بهش زدم و با هاش از توی آینه خداحافظی کردم.
مادرش هنوز مشغول آرایش کردن بود.


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۷ ، ۰۹:۰۰
بانو ایرانی