من، او، ...

روزهای زندگی همسر یک طلبه

من، او، ...

روزهای زندگی همسر یک طلبه

من، او؛ داستان زندگی ماست!
ماییکه 10 سال است، تلخ و شیرین، در بود و نبود هر چیز غیر از ارزشها، در کنار هم هستیم و ان شالله در کنار هم می مانیم تا ظهور، تا شهادت، تا ...
اینجا از مسیر تکاملمان می نویسم. از پیاده کردن اندکی از سبک زندگی اسلامی

آخرین مطالب

من، او، اعتماد

چهارشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۲۴ ب.ظ

چند بار پیش اومد که یه انتشاراتی برام کتاب می فرستاد تا اصلاح کنمو در ازاش طبیعتا پول گیرم میومد!

کم کم یه انتشاراتی دیگه پیش اومد و من روی این شغل، حساب باز کردم.

یهو قطع شد! هیچ سفارشی و هیچی!

پریروز داشتم فکر می کردم چی شده! کجا رو اشتباه رفتم. گفتم خدایا! چکار کردم که ناراحت شدی! روی این پوله حساب کردم؟ غلط کردم! من فقط روی تو حساب می کنم. روی رزاق بودن تو حساب می کنم. ولی من این کار رو می خوام. این کتاب خوندن ها رو می خوام. این فعالیت رو ازم دریغ نکن!

بعد از نماز صبح این حرفو زدم.

ساعت 9 صبح، تلفنم زنگ خورد!

سلام خانم! یه کتاب براتون ایمیل کردم که...

گفتم قربونت بشم خدا! فقط رو خودت حساب می کنم. فقط رو خودت!

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۴
بانو ایرانی

من، او، محبت منفی

سه شنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۰۶ ق.ظ

یادمه یه روز آقای پناهیان داشتن بحث تربیتی می کردن. گفتن بعد از هفت سالگی مادر باید یکم محبتشو کنترل کنه. کمتر بچه ها رو ببوسه و ...

خیلی وقته یاد گرفتم تا یه حرفی شنیدم، زود انکارش نکنم. یکم روی عقل و دانش و شعور گوینده تمرکز کنم و به حرفش فکر کنم. این حرف گوشه ی ذهنم بود و سعی کردم خودم هم کم و بیش اجرا کنم؛ ولی جا نمیافتاد برام که چرا باید محبتش رو کنترل کنه.

تا اینکه چند روز پیش یه خانواده ای رو دیدم که برام جالب بود.

دختر خانواده دانشجو بود؛ مادر داشت برام حرف می زد و تعریف می کرد، گفت: الهی بمیرم برای بچم باید بره اونسر شهر دانشگاه!

بعد خیلی روزها ماشین خانواده زیر پای دختر خانم بودا! بازم مادر احساس می کردن سخته برای بچه شون!

این حرف مادر تو ذهنم موند. چند ساعت بعد دختر اومد چیزی تعریف کنه گفت من سه سال زجر کشیدم توی دانشگاه!

جان؟ زجر؟ چرا؟ بابا جان درس خوندن سخته. دانشگاه رفتن سخته. مگه اینهمه زحمت نکشیدی که دانشگاه قبول شی؟ خب چرا شکر نعمت نمی کنی؟ چرا همیشه طلبکار دنیا و خدایی؟

چون قربون صدقه های مادر توهم ایجاد کرده که داره زجر می کشه! که حقش این نیست! که داره بهش ظلم می شه

پسر خانواده رفته بود سر کار، مادر می گفت الهی بمیرم رفته سر کار! بابا جان! مگه بقیه چکار می کنن؟ اصلا چطور می شه زندگی کرد اگر نره سر کار! زندگی، اساسش سختیه. رشد، اساسش سختیه. همین شده بود که پسر بابت سر کار رفتن سر خانواده اش منت می ذاشت! آخرشم کار رو ول کرد!

عزیز دلم! مادر مهربون! محبتت رو کنترل کن. نذار بچه ات فکر کنه کاری که داره می کنه سخت ترین کار دنیاست! نذار فکر کنه حقش از دنیا این نبوده و این سختیها نباید سرش میومده و ظلمه.
هر چقدر بشینی براش سخنرانی کنی اما اینطوری قربون صدقه اش بری، فایده نداره! متوجه نمی شه.
۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۰۷:۰۶
بانو ایرانی

من، او، ایثار

چهارشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۴۴ ب.ظ
جوون بود. هم سن و سال خودم. شوهرش مریضه! قبل ازدواج هم مریض بوده و بهش نگفته بودند. روز به روز حال شوهرش بدتر می شه و الان، حتی گاهی اوقات کنترل دفع خودشم نداره.
اما زن، زندگی رو می گردوند، کار می کرد، با نشاط. یه رستوران کوچولو توی یه روستا!
به چهره اش نگاه کردم. بهشتی بهشتی بود. یادم به حدیثی افتاد که می گه کسی که ایثار می کنه، خدا جهنم رو بهش حرام می کنه و بهش می گه هر جای بهشت که دوست داری مستقر شو!
آره! شوهرش حتما دوست داشتنیه! پله ی بهشت این زنه. حق داره شوهرش رو روی سرش بذاره.
منم شعر گفتم.

زن بود و هی شعر می ریخت
در شیشه های مربا
می بافت در شعر هایش
قالی به قالی خودش را

لحن سلام سماور
موسیقی دیگری داشت
طعم غزلهای آن زن
تا شهر هم مشتری داشت

وقت وضو شعر ها را
می خواند با شر شر رود
در دستهایش عدس هم
تسبیح ذکر و دعا بود

گلهای پیراهن او
بیرنگ و رو ماند و پژمرد
چین و چروک نگاهش
اصلا به سنش نمی خورد

زن با سر انگشت تدبیر
احساس خود را رفو کرد
پیراهن زندگی را
با مهربانی اتو کرد

خسته ولی با نشاط است
نه مثل حال منو تو
زن بود او هم عزیزم
هم سن و سال من و تو

پ ن: اینکه آدمهایی ظلم کردند به این زن و باعث شدند همه جوانیش به مریض داری بگذره، سر جای خودشه! اما اینکه این زن از همین مسیر، باید به بهشت برسه، امتحان این زنه!
خدا به همه مون کمک کنه از پس امتحان هاش، درست بربیاییم.
۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۷ ، ۱۷:۴۴
بانو ایرانی

من، او، زایمان

جمعه, ۲۲ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۱۵ ب.ظ
به نظر شما دوران بارداری، چند وقته؟
بعضیا 40 سال باردارن! باورتون می شه؟
کودک کی به دنیا میاد؟ وقتی بخشی از رشدش در محیط رحم انجام شده و باید بقیه رشدش رو در محیط دیگه ای کمی دورتر از مادر و مستقل از حیات مادر، ادامه بده. اگر مادر اجازه نده، و بند جفت رو از بچه جدا نکنه، چه به سر بچه میاد؟ آیا حیاتش ادامه پیدا می کنه؟
زایمان سخته! درد داره! عبور کودک از هر مرحله و رفتنش به مرحله بعد و مستقل تر شدنش، یه زایمانه! درد داره! سخته برای مادر!
یادمه وقتی می خواستم فاطمه رو از شیر بگیرم، گریه می کردم. خودمم درد می کشیدم ولی می دونستم اون اتفاق باید بیفته!
وقتی می خواستم محل خواب فاطمه رو جدا کنم، درد کشیدم!
وقتی محدثه به مدرسه رفت و ساعتهایی ازم دور بود، درد کشیدم!
اینها تازه مرحله هایی هست که متوجه تغییرشون هستیم، خیلی وقتا متوجه نیستیم.
مثلا وقتی بچه می خواد خودش غذاشو بخوره! وقتی می خواد تنهایی بره مدرسه! وقتی باید تنهایی سوار تاکسی بشه و ...
همه اینها برای مادر درد داره! ولی اگر نذاریم این اتفاق ها بیافته، اگر نذاریم بند ناف بریده بشه و از ما مستقل بشه؛ اگر از شدت محبت مادریمون نتونیم تحمل کنیم فرزندمون حیاتش از ما مستقل شه، متوقفش کردیم. حتی شاید بکشیمش!
بعضی وقتا زنده زنده بچه هامونو می کشیم.
راستی! چند وقته بارداریم؟

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۷:۱۵
بانو ایرانی

من، او، خانه ی جدید

دوشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۶:۴۱ ق.ظ

گفت: دارم اثاث کشی می کنم.

خواستم بگم: ان شالله خونه ی خودت!

یهو ترسیدم! نکنه براش آرزوی مرگ کرده باشم!

واقعا مگر ما خونه ی دیگه ای غیر از قبر داریم که خونه ی خودمون باشه؟




پ ن: اگر تو زندگی، به فکر قبر و قیامتمون باشیم، به خدا هم آرامشمون بیشتر می شه، هم حرص و آز و خود خواهیمون کمتر!

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۷ ، ۰۶:۴۱
بانو ایرانی

من، او، کودکش

چهارشنبه, ۶ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۰۰ ق.ظ
توی آینه ی دیواری سرتاسری سرویس بهداشتی، زل زده بود به مادرش که داشت آرایش می کرد
مامان! هر بار مژه هاتو با این فِر می کنی، میترسم دردت بگیره!
- نه! بلدم دیگه! دردم نمی گیره
- این رنگی رژ می زنی امروز؟ اون یکی بیشتر به لباست نمیاد؟
بی حوصله جواب داد، نه!!! همین خوبه
دختری که سنش به 8-9 سال می خورد، همچنان زل زده بود به تصویرِ در حالِ آرایشِ مادرش در آینه!
مادر هم، بی توجه به نگاه جستجوگر کودک - که انگار داشت تک تک مراحل رو در مغزش ذخیره می کرد- به تکمیل آرایشش مشغول بود!
من و محدثه وضو گرفته بودیم و داشتیم جلوی آینه روسری هامونو مرتب می کردیم.
نگاه دختر به تصویر ما افتاد و انگار که برای اولین بار باشه کسی رو ببینه که بدون آرایش، روسری می پوشه، با دقت و تعجب به ما خیره شد؛ حرکت چشماش، روی محدثه متوقف شد و با دقت بهش نگاه کرد. می شد تحسین رو در نگاهش دید!
دلم می خواست بهش بگم: آره عزیزم! خودت همین طوری زیباتری!
آره عزیزم! لازم نیست برای جلب توجه و تحسین دیگران، خودت رو به مشقت بندازی!
آره عزیزم! اینطوری هم میشه زندگی کرد
لبخندی بهش زدم و با هاش از توی آینه خداحافظی کردم.
مادرش هنوز مشغول آرایش کردن بود.


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۷ ، ۰۹:۰۰
بانو ایرانی

من، او، مشاوره

دوشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۳۴ ق.ظ

یه اتفاقی برام افتاد که طبق معمول کارهای دنیا نمی شه گفت خوب بود یا بد!

من دوست صمیمی کم دارم. خیلی کم و خیلی در انتخابشون وسواس به خرج می دم. یه دوست صمیمی! حرفهااااایی پشت سرم زده بود که مخم سوت کشید!

خب! طبق قاعده ی من! چون صداقت، شرط اصلیه برای دوستی، این فرد از دایره دوستی من خط می خورد! ولی قلبم خیلی عمیق جریحه دار بود! با هیچ کس نمی تونستم مشورت کنم! چون کسی که منو تمام و کمال بشناسه، نداشتم.

با خدا هم وقتی مشورت می کنی، خب خیلی سخته از بین کلمات قرآن بفهیمی چی می خواد بگه! گاهی آیات عذابم میاد و هیچی دیگه، از خودم بکل ناامید می شم و تا چند روز حالم بده!

نشستم با خودم مشورت کردم. نمی دونم با کدوم نفسم! ولی قطعا اماره نبود!

یه کاغد برداشتمو شروع کردم ماجرا رو برای خودم شرح دادن. نه که همشو. مثلا سن و سال اون دوستم و شرایطش و اینکه چقدر دوستش داشتمو اینها بعدم اینکه چرا انقدر ناراحتم و از چی دقیقا!

بعد چنان مشاوره ای به خودم دادم که همه هم و غمم رفت!

ما آدمها، خیلی چیزا بلدیم! اما گاهی انقدر غافل میشیم ازشون که در بحرانها نمی تونیم بکار ببندیم. با این کاری که کردم، تونستم از دانسته های خودم استفاده کنم و بیاد بیارمشون!

آخرش به خودم گفتم خیلی حالمو خوب کردی! ممنونم ازت! تنهام نذار دیگه!

بعد خودم به خودم جواب دادم: من که همیشه هستم! تو درگیر دنیا میشی نمیای پیشم! تو منو تنها نذار!

وای خدا! چه خود خوبی دادی به ما! ولی چه خودم از خودم دورم! مگه نه؟


پ ن: خود درگیری هم ندارم! :)

۱۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۳۴
بانو ایرانی

من، او، بلا

شنبه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۱۴ ب.ظ

وقتی مبتلا به بلا و سختی و شدت میشی، یه دقیقه بشین...
صبر کن. گوشاتو تیز کن. خوب نگاه کن. چی شده؟ چرا مهربون ترین مهربونا این سختی رو برات پسندیده؟
امروز نشستم به ابتلای امروزم فکر کردم. دیدم یه جا خلاف خواست خدا عمل کردم اینطوری شده.
قربونت بشم مهربون که منو زلال میخوای! گرفتم پیغامتو!
لبیک...چشم، درستش میکنم!
لبخند زدم و قوی پاشدم. من باید با این سختی و شدتی که خدا برام قرار داده، بزرگ بشم، زلال بشم، رشد کنم.
چرا که نه! با آغوش باز لطف تو رو میپذیرم.
سختی سخته ولی وقتی حس کنم این داروی تلخ، قراره منو به خدا نزدیک کنه، تحملش راحت تر میشه.
و البته برای ما زنهای بهشتی، یه چیزی خیلی مهمه
نشاط، آرامش، لبخند
حتی وسط این سختیها، لبخند یادت نره بانو😊

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۱۴
بانو ایرانی

من، او، وظیفه

شنبه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۱۳ ب.ظ

چرا عجله داری سریع به خونه برگردی وقتی همسرت آلزایمر داره؟
- اون منو نمیشناسه! منکه اونو میشناسم!
این تبلیغیه که بارها شنیدیم
زیرشم میگه « وفاداری»
اما به نظر من، این رمز زندگیه.
هرکس دربرابر من اشتباه میکنه،اون متوجه نیست! من که متوجهم پس: تلافی ممنوع! بداخلاقی ممنوع! مقابله به مثل ممنوع! قضاوت کردن ممنوع!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۱۳
بانو ایرانی

من، او، زمزمه ی شیرین

شنبه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۱۲ ب.ظ

یه روز جمعه وقتی داشتم دعای ندبه رو میخوندم و طبق معمول همیشه به معنیش توجه کردم، دیدم اغلب این قصه هارو برای دخترا نگفتم. خجالت کشیدم از خودمو امام مهربانم.
تصمیم گرفتم جبران کنم. از همون روز دخترا رو بشونم پای سفره ی دعای ندبه. قرار شد از همون روز دعای ندبه رو تو جمع خانواده همیشه بخونیمو درمورد یکی از داستانهاش صحبت کنیم باهم.
از اول دعای ندبه رو با دقت نگاه کردم و از داستان حضرت آدم، شروع کردم!
امروز داستان حضرت ابراهیم رو میگیم ان شالله.
انس و الفت فردای بچه ها، با دعا و قرآن رو، کارهای امروز مادرونه ی ما رقم میزنه
موفق باشی بانوی بهشتی😊

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۱۲
بانو ایرانی