من، او، ...

روزهای زندگی همسر یک طلبه

من، او، ...

روزهای زندگی همسر یک طلبه

من، او؛ داستان زندگی ماست!
ماییکه 10 سال است، تلخ و شیرین، در بود و نبود هر چیز غیر از ارزشها، در کنار هم هستیم و ان شالله در کنار هم می مانیم تا ظهور، تا شهادت، تا ...
اینجا از مسیر تکاملمان می نویسم. از پیاده کردن اندکی از سبک زندگی اسلامی

من، او، نوش جان

شنبه, ۷ آذر ۱۳۹۴، ۰۷:۵۶ ب.ظ

امسال وقتی گفت نمیرم، تنم لرزید. نکنه من با خواسته هام بهش فشار آوردم، نکنه کاری کردم که انگیزه اش برای قدم برداشتن تو راه ظهور، کم شده. نکنه دنیا رو پیش چشمش جلوه دادم و ...

نمی تونستم بذارم نره.

پول سفرش رو جور کردم. وسایل سفرش رو آماده کردم و قسمش دادم که بره.

بهش گفتم طاقت ندارم یه نفر بواسطه ی من از صف زائران اربعین، کم بشه.

روزهای آخر حضورش بود که باهاش تماس گرفتن و برای تبلیغ دهه آخر صفر هم ازش خواستن که بره. گفت چند دقیقه دیگه جواب می ده.

رو کرد بهم و گفت: ده روز سفرم طول می کشه؛ ده روز هم تبلیغ. بازم برم؟ خسته نمی شی؟ بچه ها اذیتت نمی کنن؟

(حواستون که هست! نزدیک امتحانای آخر ترم دبستانیها و فرجه ی پایان ترم خودمه)

گفتم: من که به طلبه، «بله» گفتم، این سختیها برام شیرینه! وقتای دیگه به فکر اذیت شدنم باش اما هرجا پای اهل بیت وسطه، اذیت ها، نوش جونم

گوشیشو برداشت تا بهشون بگه که واسه تبلیغ می ره و من رو کردم به قبله و آروم گفتم: اللهم تقبل منا

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۴/۰۹/۰۷
بانو ایرانی

نظرات  (۱۴)

۰۸ آذر ۹۴ ، ۰۹:۰۷ ملکه بانو
از خودم خجالت کشیدم
خدا بهتون توان مضاعف بده ان شاء الله
خوش به سعادتتون. ای کاش من هم توفیق داشته باشم که مثل شما بنده خوبی برای خدا باشم و ارتباطم رو با اهل بیت حفظ کنم.
پاسخ:
کاش بنده ی خوبی باشم
وای خدا خودش بهتون صبر بده، من اصلا تحمل دوری ندارم.
بنام خدا
سلام
مطالبتون رو خیلی خوب و کاربردی مینویسید،انشالله زیرسایه امام عصر عج همیشه سبب خیرباشید..
درپناه خدا.
۰۹ آذر ۹۴ ، ۱۲:۵۰ آبجی خانوم
سلام بانو
خدا یار و یاورتون باشه ان شاالله
۰۹ آذر ۹۴ ، ۱۲:۵۱ آبجی خانوم
راستی قبلا هم فکر کنم ازتون پرسیده باشم! شما یا دوستان اینجا کسی هست از ایشون خبر داشته باشه
http://womanart.blogfa.com/
چقدر خوشحالم که دارید زود به زود آپ می کنید
صمیمانه امیدوارم ادامه داشته باشه

۱۰ آذر ۹۴ ، ۱۸:۲۵ در ارزوی بندگی

دقت کنیم؟!!!!
ناراحتم بانو
از لحن نوشته هاتون بوی غرور میاد ،بوی از بالا ب پایین نگاه کردن،نوشته هاتون رنگ سادگی گذشته رو نداره،کاش کاش کاش فقط حس من اینجوری باشه و شما همون بانوی ساده زلال مونده باشین
پاسخ:
پناه بر خدا از عجب و غرور

۱۲ آذر ۹۴ ، ۰۷:۵۴ سارا کرمی
خطاب به "در آرزوی بندگی"
بنظر من این فقط حس شماست که فکر میکنی بانو مغرور شده و بنده که مورد خاصی حس نکردم
یا حق
غرورررررر؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته ای که اشک در چشمان مان میدواند رنگ غرور دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خداقوت بانو

سلام
خوشا به سعادتتون
واقعا غبطه خوردم بهتون
احسنت

۲۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۵۳ چشم به راهم ...
خدا قبول کنه...
واقعا بانو هستی عزیزم.هر وقت میام قم .تو دلم دنبال شما میگردم .شاگردیتو بکنم
سلام عزیزم.یه سوال ؟؟؟😉میتونم بپرسم چی میخونین ؟؟
پاسخ:
سلام.فلسفه اسلامی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی