من، او، ...

روزهای زندگی همسر یک طلبه

من، او، ...

روزهای زندگی همسر یک طلبه

من، او؛ داستان زندگی ماست!
ماییکه 10 سال است، تلخ و شیرین، در بود و نبود هر چیز غیر از ارزشها، در کنار هم هستیم و ان شالله در کنار هم می مانیم تا ظهور، تا شهادت، تا ...
اینجا از مسیر تکاملمان می نویسم. از پیاده کردن اندکی از سبک زندگی اسلامی

من، او، ناراحت نباش

دوشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۵۳ ق.ظ

حرصمو دراورده

کاری که صدبار _ نه! همین الان گفتم نکن، انجام داده

تذکری ندادم. حرفی نزدم.ساکت نشستم پای مطالعه. اما میفهمه ناراحتم

میاد  جلوم میگه: مامان! شما از من ناراحت نباشید

نگاهش میکنم.  مگه وقتی انقدر ناز میکنی، میشه ازت ناراحت باشم.

یادم به حرف این روزهای خودم میفته که همش به خدا میگم: خدایا! کمکم کن طوری زندگی کنم که تو راضی باشی. امام زمانم راضی باشه

ولی میدونم ناراحتش میکنم با اعمالم

خدایا! چطور خودمو برات لوس کنم؟ چطور خودمو عزیز کنم برا امامم

خدایا راهشو نشونم بده

دوستت دارم مهربونترین مهربونا

موافقین ۹ مخالفین ۰ ۹۵/۰۳/۰۳
بانو ایرانی

نظرات  (۴)

وقتی بچه ات رو می بخشی نا خود آگاه به آسمان نگاه می کنی
کاش بلد بودیم مثل بچه ها عذرخواهی کنیم...
یکی از اساتید می گفتن دیدید وقتی بچه ها یه چیزی می خوان با گریه می گیرن به درگاه خدا نیمه شب ها فقط گریه کنید...
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است ...
البته شما که خودتون استادید واسه یادآوری به خودم بود
اون بچه حتی یه لحظه، بله یه لحظه نمی تونه ناراحتی مامانش رو تاب بیاره
ولی.....
بگذریم حرف بسیار است.
التماس دعا

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی